
نشستم پشت میزمو برای بار هزارم آهنگ نورچشمی سهراب پاکزاد رو گوش می کنم و یهو نمس دونم چرا یاد شهرکتاب ابن سینا میفتم... و چقدر دلم می خواست میشد همین لحظه سوار یه ماشین جادووی شد رفت اونجا یه دور زد، بعدش می رفتم خونه مامان اینا یه دل سیر می دیدمشون بعد می رفتم خونمونم یه سر میزدم، شاید رو تختمم می خوابیدم و بعد برمی گشتم سرکارم اما نمیشه...من عاشق بارون بودم، روزای بارونی به نظرم روزای خاصی بودن، عجیب بودن، جادویی بودن، وقتی بارون می خورد به خاک و بوی نم بارون بلند میشد با تمام وجودم اون بو رو ...
ادامه مطلب