چون به خودم قول دادم که به اینستاگرام سر نزنم و توتیترم نخونم چون دیگه نمی کشم! اومدم به وبلاگم سر زدم و دیدم سحرنامی برام پیام گذاشته که می خونمت!!! و یهو دلم گرم شد که یکی هست که می خونه هنوز اینجارو :)
هشت، نه ماهی هست که رفتیم از ایران و من در حال دکتری خوندنم، تو بهشت زندگی می کنیم البته منظورم از لحاظ طبیعت و زیباییه. خب به چیزی که می خواستن رسیدم و دارم تلاش می کنم که خوب برم جلو هرچند گاهی بی نهایت غمگینم و دلتنگ برای خونه، برای مامان، بابا و خونواده... اووووف... بازم چشام اشکی شد... گفتن خونه... آره ایران همه زندگی منه دوسش دارم و وقتی اینطور می بینمش دلم آتیش می گیره دقیقا سه ماهه با شروع شدن همه اون داستانا بازدهم به شدت کاهش پیدا کرد... میشه وطنتو اینطور ببینی و از هم نپاشی!؟
نمیشه... من نمی تونم...
الان دقیقا وسط کارم دیدم دلم می خواد حرف بزنم و اینجا نوشتم...
به امید روزی که کبوترای سفید تو شهر قشنگم تهران تو آسمون آبی پرواز کنن، به امید روزی که بخندیم و برقصیم و برقصیم و برقصیم...
دو راهی زندگی......ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 48