دلم هم صحبتی می خواست

خرید بک لینک

هیچوقت قرار نیست دلِ نازک من یکم قوی تر شه و یکم سفت تر!

اکانت اینستام و دو ماهی میشه بستم دیگه حوصلشو نداشتم حوصله اون همه نمایش و ادا و اطوار و دروغ! دروغ چرا اوایل خیلی برام جذاب بود منم دوست داشتم یه تولد بگیرم میز ناهار خوری رو کلی گل و بلبل روش بذارم و یه کیک سفید با گلای سفید و صورتی فوندانتی و پشت سرمم بادکنکای عددی سنم! اما یهو به خودم اومدم دیدم ولی من اصلا اینارو دوست ندارم دوست دارم با دوستامون یا مامانمون اینا دور هم باشیم یه کیک جمع و جور و شادی و خنده و تمام! از اون فضا خودمو کشیدم بیرون اما گاهی دوست دارم بنویسم دوست دارم بنویسم شاید یکم خالی شم اما...اما شاید ناشناخته بهتر باشه...

نه به طرز زندگی پارسالمون نه امسال! پارسال من هفت تا قله رو بالا رفتم! برا من خیلی بود...شنبه تا چهارشنبه سرکار بودم و پنجشنبه ها و جمعه ها دو تایی با گروه کوه...چقدر غر زدم حتی یه جاهایی گریه کردم اما پایین اومدنی به حمید می گفتم خببببببب هفته بعد کدوم کوه!؟در حالی که داشتم از پا سقط می شدم آخریش دماوند بود کلی براش تمرین کرده بودم می رفتیم می دویدیم و هوازی کار می کردیم که نفس کم نیاریم...چقدر پزشو دادم تو شرکت اما نشد که بشه حمید ارتفاع زده شد و تو پناهگاه موندیم...راستش از لحاظ روحی خودمم آماده نبودم نمی دونم چرا! اومده پایین هم حس شکست خورده ها رو داشتم و گریه می کردم و به جون حمید غر می زدم!مرگ بر من با این اخلاق گندم...

امسال یه بار چین کلاغ و رفتیم بالا هدف امسال تغییر کرد...زبان خوندن و ماجراهای حاشیه ایش جونمون و گرفت و داره می گیره...اما اگه عمری باقی موند سال بعد می خوام دماوند و برم ...

داشتم می گفتم از دل نازکم...

حمید داشت برام آهنگ میذاشت گل پامچال و گذاشت، به آهنگای گیلکی حساسیت دارم یاد بابابزرگه میفتم و ناخواسته گولوپی اشکه میاد پایین، گل پامچال...گل پامچال...بیرون بیا..بیرون بیا...فصل باهاره...عزیز موقع کاره...

این روزا یکم تنهام نه تنهای تنها...نه...حمیدم پیشمه تو تمام حالات ممکن تو خوشحالی ناراحتی گریه بداخمی خوش اخلاقی...بیشتر از مامان بابام نازم و نکشه کمتر نمی کشه...اما گاهی دلم می خواد با چهار نفر دیگه اختلاط کنم...آره سرکار میرم هستن همکاران اما نه کافی نیست...گاهی زنگ میزنم مامان دلم می خواد بام حرف بزنه یکم از اینور از اون ور یکم اصلا گریه کنم براش اما نمی دونم من حساس شدم یا مامان عوض شده بعد یه احوال پرسی ساده تلفن و قطع می کنه و دروغ چرا یکم بغض می کنم...خواهرامم همینطور...امشب به بزرگه گفتم فردا بریم سمت سپهسالار دلم یکم شلوغی می خواست یکم هم صحبتی...گفت باید برم پارچه بخرم سفارش دارم...دوباره گوله گوله اشکال اومد پایین و به بهانه اینکه خوابم نمی بره و می خوام کتاب بخونم اومدم رو مبل رو به در بالکن و شروع کردم به آهسته اشک ریزی و نوشتن...

خیلی وقته ساکتم و همدمم فقط فقط حمیده نمی دونم این خوبه یا بده...چند وقت پیشا دلم رشت می خواست مثل اون موقع ها که با مامان اینا می رفتیم و خونه دختر عمش تو پذیرایی می خوابیدیم و مریم خانم داستانهای بامزه تعریف می کرد و تا ساعت چهار صبح بیدار بودیم...وای که چقدر خوش می گذشت...یا چند وقت پیش پنجره باز بود و صبح با صدای قاشق چنگال از خواب پاشدم و تو خواب و بیداری یاد صبحونه هامون اونجا افتادم نیمرو تو تابه روحی قدیمی روش شوید پاشیده و همه دور هم دور یه سفره داریم صبحونه می خوردیم و بابا جکایی که هزار بار تعریف کرده و باز تعریف می کنه و همه می خندن...دلم برا ریشای سیاه بابایی تنگ شده...آخه می دونی دیگه همه همش سفید شده و من گاهی با دیدنشون غصه می خورم...یاد اون موقع ها می افتم که از سعادت آباد میومد تا خانی آباد دنبالم که یه وقت خسته نشم...می ترسم اون طور که باید من بهشون نرسم...می دونی این روزا باز یاد چی می افتم؟اون روز که تو بیمارستان کسری تو لابی نشسته بودیم...من بودم و مامان و بابا و هیچکس...من گریه می کردم و سرم رو شونه بابا بود نمی دونستم چم شده و تو چش مامان و بابا فقط نگرانی بود بابا زنگ زده بود از عمو پول بگیره برا نمونه برداری مغز استخوان و اون گفته بود پول ندارم...سه ساله ندیدمش از بعد عروسیم از همون موقع که زن حرومزادش باز سر عروسیای ما باز در آورد و نیومد چون مختلط بود! اما پسرش تو لاس وگاس هر گهی بخوره حلاله! من عوض شدم تقریبا به چیزی جز خدا و انسانیت و اخلاق اعتقاد ندارم... اما دایی نگران اومده بود تا بیمارستان ببینه من چم شده...

همه اینا چند وقته داره تو ذهنم رژه میره و شاید نتونستم جایی خالیشون کنم...

الان تو همین لحظه دلم می خواست تو یه ایوونی یه جای این دنیا با یه مشت آدم مهربون و خنده رو نشسته بودیم صدای جیرجیرک میومد و باد می خورد به صورتمون و یکی مثل مریم خانم با ادا و اطوارای مخصوص خودش برامون از همه چیز می گفت و صدای قهقهمون داشت گوش دنیارو کر می کرد...بعد بیدار بودیم تا خود صبح...

دو راهی زندگی......

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:32

صفحه بندی