به شدت به برنامه ریزی عادت کردم و وقتی با برنامه می ریم جلو گاها حس ورکوهولیک ها رو دارم و خیلی کار می کنم.
یه ریزه بنویسم از این روزا... تا بمونه برام... امروز صبح هفت پاشدم تا حاضر شدم و صبحونه خوردم و وسایلمو جمع کردم شد هفت و چهل، پریدم بیرون چون باید به اتوبوس هفت و چهل و هشت می رسیدم. نشستم تو اتوبوس هدفونمو گذاشتم و زنگ زدم بابا، وقتی بابا پیام میده بابا جونم کجایی؟ یه غم خاصی تو دلم می شینه... زنگ زدم بابا، با بابا حرف زدم با مامان حرف زدم با نگ حرف زدم، تو تمام این مدت یه دختره کنارم نشسته بود و سعی می کردم تا حد ممکن آروم حرف بزنم. قطع کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم، به آسمون آبی، به ابرای پنبه ای قشنگ به مردم خوشحال... هی... به خدا گفتم، خدا جونم حالمونو خوب کن... حال مردم کشورمو خوب کن... کمکمون کن... بعد سعی کردم یکم زبان بخونم که موشن سیک مانعم شد، ایستگاه آخر پیاده شدم و تند تند رفتم سمت دانشگاه، در آفیس خراب شده و اکسس کارت نمی خواد، رفتم دیدم مت نشسته صبح بخیر گفتم و گفت نبودی گفتم چند روزی راحتتر بودم از خونه کار کنم، گفتم داری میری که... حرف زدیم و مثل همیشه رفتم غذامو بذارم تویخچال و بطری آبمو از پر کنم که وگنارم بیرون بود و یکم حرف زدیم و امدم نشستم پشت سیستم یه بخش از پروپوزالمو نوشته بودم و تو گرامرلی چک کردم و به نظرم چیز خوبی شد! امروز دوستای جون جونیم نبودن و ناهار و با مت و مهدی خوردیم و یکم گپ زدیم... بعدش دوباره کار و بعدم هارسیمران اومد و از عروسی پسرعموش تو هند گفت و عکسای عروسیش و نشون داد که خیلییی خفن بود! دانشگاهم انقدرررر آدم میاد میره حرف میزنه نصف کارام می مونه تو خونه هم البته حوصلم سرمیره گه گاه، دیگه پنج و ربعم پاشدم که بیام به اتوبوس پنج و نیم برسم. یکم ترافیک بود و وقتی پیاده شدم نم نم بارون شروع شده بود و باد میومد رسیدم خونه دیدم همسر داره شام درست می کنه... خلاصه اینکه روز خوبی بود...
دو راهی زندگی......ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73