دو راهی زندگی...

خرید بک لینک
راجع به چند تا موضوع می خواستم بنویسم تا یکم ذهنم آرومتر شه...*این چند روزیه که بارونیه و وقتی بارون خیلی شدید باشه من دلم می گیره و هومسیک میشم. این چند روز بی اندازه دلم برا مامان اینا تنگ بود، وقتیم اینجوری می شم دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم حتی با مامان اینا چون ببینمشون دلم بیشتر می گیره و میزنم زیر گریه که نمی خوام گریمو ببینن، چون اینجوری غصه می خورن.*وقتی که خیلی ناراحتم ذهنم می گرده بدترین روزای عمرمو بدترین خاطراتو یادم بیاره البته از آدمایی که هنوز بهشون وصلم آدمایی که دیگه بهشون وصل نیستم گاها میان تو ذهنم اما بدون اینکه خیلی روشون متمرکز بشم رد میشن. مثل عمو... شیش ساله ندیدمش و اگر دیگه هم نبینمش برام اهمیتی نداره...می دونی منم می دونم که آدما خاکسترین یعنی نه سفید کاملا نه سیاه کامل و حالا درصد داره خاکستری بودنشون... من خودمم از بدیام کامل آگاهم اینکه گاها زود قضاوت می کنم اینکه گاها بدجنس می شم یا گاهی حسودی می کنم... ولی خب حتی اگه آگاهم باشی شاید نتونی درست کنی رفتارتو... من ولی گاها تلاش می کنم که آدم بهتری باشم... و یه چیز دیگه اینکه به نظرم جبران کردن خیلی خیلییی مهمه یعنی حالا گاها از دستمون در میره یکی رو ناراحت می کنیم تو یه فرصت مناسب از دلش دربیاریم و براش جبران کنیم. من گاها ح رو خیلی الکی ناراحت می کنم اون صبوره میذاره من آروم شم البته تو 80 در صد مواقع و بعد خودم پی می برم به اشتباهمو ازش عذرخواهی می کنم و از دلش در میارم البته البته نسبت به قبل خیلی بهتر شدم...حرفای خاله زنکی دوست ندارم اما من ناراحتم ازشون هنوزم... چون هیچ وقت برام جبران نشد... چون فرق گذاشته میشه...داشتم تک به تک می نوشتم دیدم انقدر ارزش نداره... :) آخرین چیزی که ناراحتم کرد ا دو راهی زندگی......ادامه مطلب

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 17:51

چون به خودم قول دادم که به اینستاگرام سر نزنم و توتیترم نخونم چون دیگه نمی کشم! اومدم به وبلاگم سر زدم و دیدم سحرنامی برام پیام گذاشته که می خونمت!!! و یهو دلم گرم شد که یکی هست که می خونه هنوز اینجارو :)هشت، نه ماهی هست که رفتیم از ایران و من در حال دکتری خوندنم، تو بهشت زندگی می کنیم البته منظورم از لحاظ طبیعت و زیباییه. خب به چیزی که می خواستن رسیدم و دارم تلاش می کنم که خوب برم جلو هرچند گاهی بی نهایت غمگینم و دلتنگ برای خونه، برای مامان، بابا و خونواده... اووووف... بازم چشام اشکی شد... گفتن خونه... آره ایران همه زندگی منه دوسش دارم و وقتی اینطور می بینمش دلم آتیش می گیره دقیقا سه ماهه با شروع شدن همه اون داستانا بازدهم به شدت کاهش پیدا کرد... میشه وطنتو اینطور ببینی و از هم نپاشی!؟ نمیشه... من نمی تونم... الان دقیقا وسط کارم دیدم دلم می خواد حرف بزنم و اینجا نوشتم...به امید روزی که کبوترای سفید تو شهر قشنگم تهران تو آسمون آبی پرواز کنن، به امید روزی که بخندیم و برقصیم و برقصیم و برقصیم... دو راهی زندگی......ادامه مطلب

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 20:55

نشستم پشت میزمو برای بار هزارم آهنگ نورچشمی سهراب پاکزاد رو گوش می کنم و یهو نمس دونم چرا یاد شهرکتاب ابن سینا میفتم... و چقدر دلم می خواست میشد همین لحظه سوار یه ماشین جادووی شد رفت اونجا یه دور زد، بعدش می رفتم خونه مامان اینا یه دل سیر می دیدمشون بعد می رفتم خونمونم یه سر میزدم، شاید رو تختمم می خوابیدم و بعد برمی گشتم سرکارم اما نمیشه...من عاشق بارون بودم، روزای بارونی به نظرم روزای خاصی بودن، عجیب بودن، جادویی بودن، وقتی بارون می خورد به خاک و بوی نم بارون بلند میشد با تمام وجودم اون بو رو حس می کردم و لبام تا بیخ گوشم از خنده کشیده می شد! بارون برا من سحرآمیز بود. اینجا خیلی بارون میاد خیلی خیلی زیاد حتی وقتی آفتابه هم گاهی بارون میزنه و رنگین کمون و می بینی اما اما اما با وجود این همه زیبایی... به چشت نمیاد... بارونش بو نداره! این و واقعا می گم خیلی چیزا زیباست چون تو ازش خاطره خوب داری زیباست چون تو رو یاد چیزای قشنگ می ندازن زیباست چون پرتت می کنن تو خاطرات... و حس جادویی بودن بارون و اینجا من ندارم! چون من اینجا خاظره ای ندارم و جنگل های انبوهش من و یاد چیزی نمی اندازن! شاید زمانی اونقدر خاطره ساختم که دوباره بارون برام جادویی شد... دو راهی زندگی......ادامه مطلب

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 20:55

به شدت به برنامه ریزی عادت کردم و وقتی با برنامه می ریم جلو گاها حس ورکوهولیک ها رو دارم و خیلی کار می کنم.یه ریزه بنویسم از این روزا... تا بمونه برام... امروز صبح هفت پاشدم تا حاضر شدم و صبحونه خوردم و وسایلمو جمع کردم شد هفت و چهل، پریدم بیرون چون باید به اتوبوس هفت و چهل و هشت می رسیدم. نشستم تو اتوبوس هدفونمو گذاشتم و زنگ زدم بابا، وقتی بابا پیام میده بابا جونم کجایی؟ یه غم خاصی تو دلم می شینه... زنگ زدم بابا، با بابا حرف زدم با مامان حرف زدم با نگ حرف زدم، تو تمام این مدت یه دختره کنارم نشسته بود و سعی می کردم تا حد ممکن آروم حرف بزنم. قطع کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم، به آسمون آبی، به ابرای پنبه ای قشنگ به مردم خوشحال... هی... به خدا گفتم، خدا جونم حالمونو خوب کن... حال مردم کشورمو خوب کن... کمکمون کن... بعد سعی کردم یکم زبان بخونم که موشن سیک مانعم شد، ایستگاه آخر پیاده شدم و تند تند رفتم سمت دانشگاه، در آفیس خراب شده و اکسس کارت نمی خواد، رفتم دیدم مت نشسته صبح بخیر گفتم و گفت نبودی گفتم چند روزی راحتتر بودم از خونه کار کنم، گفتم داری میری که... حرف زدیم و مثل همیشه رفتم غذامو بذارم تویخچال و بطری آبمو از پر کنم که وگنارم بیرون بود و یکم حرف زدیم و امدم نشستم پشت سیستم یه بخش از پروپوزالمو نوشته بودم و تو گرامرلی چک کردم و به نظرم چیز خوبی شد! امروز دوستای جون جونیم نبودن و ناهار و با مت و مهدی خوردیم و یکم گپ زدیم... بعدش دوباره کار و بعدم هارسیمران اومد و از عروسی پسرعموش تو هند گفت و عکسای عروسیش و نشون داد که خیلییی خفن بود! دانشگاهم انقدرررر آدم میاد میره حرف میزنه نصف کارام می مونه تو خونه هم البته حوصلم سرمیره گه گاه، دیگه پنج و ربعم پاشدم که بیام به اتوبو دو راهی زندگی......ادامه مطلب

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 20:55

این روزا نوشتنم خیلیییی میاد و واقعا دوست دارم بنویسم تا یکم خالی شم از استرس ها از افکار و ... سعی کردم یکم تو اینستاگرام بنویسم اما ناراحت میشم وقتی افرادی که بهم نزدیکن عکس العملی نشون نمی دن. اینجا میگی هیچکی نمی خونه که بخواد چیزی بگه... اونجا همه هستن و ساکتن... این روزا حس می کنم وقتم خیلی کمه... حس کسی رو دارم که بهش گفتن چند هفته ای بیشتر زنده نیستی ولی خب فرق من اینه که این و بهم نگفتن و واقعا نمی دونم چقدر زندم فقط دارم مهاجرت می کنم ... ولی حس همون حسه برام رفتن از خونه... دوری از خانواده ... خاطرات و ... هیچوقت خیلی دور نبودم از خونه و این برام خیلی ترسناکه... واقعا ترسناکه... صبحا یه حالی دارم... شبا یه حالی... صبحا می گم مطمئنم که می خوام برم شبا که سرم رو بالشه اشکام بی اختیار می ریزه و می گم دیوانه سرت رو بالش گرمه پیش مامان و بابا کجا داری میری اون ور دنیا؟ دقیقا اون ور دنیا... اونقدر دور که یه موقعیت شغلی برای همسر تو هلند پیش اومد و البته نشد که بشه، هلند برام مثل رشت بود انقدر نزدیک به نظر میومد! خیلیییی فکر کردم اینجا هیچییییی ندارم جز خانوادم جز خاطرات و کشوری که دلم براش کبابه ... هیچ کار مثبتی نمی تونم بکنم اینجا... اینجا هیچ وقت به چشم یه آدم باهوش و باپشتکار من و ندیدن فقط بردگی بود و بردگی و چندرغاز حقوق... تمام ایدم اینه که فعلا برم اونجا قرار پی اچ دی بگیرم بعدش خدا بزرگه...هووووف... امروز صبح رفتیم موزه و بعدش دیگه خونه بودیم و من حوصلم خیلی سر رفته بود... مامان و بابا شمال بودن که وقتی در حال گردشن من خیلی بیشتر خوشحالم... خواهر کوچیکه فامیلای شوهرش از شهرستان خونشونن و چند روزه ندیدمش البته پریروز دعوتشون کردم اینجا... خواهر بزرگه هم مشغول درس دو راهی زندگی......ادامه مطلب

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 20:46

صفحه بندی