دو راهی زندگی...

خرید بک لینک
یادمه اون قدیما که تازه تو این وبلاگ می نوشتم حسودیم می شد به اونایی که چندین ساله دارن می نویسم و می گفتم کاش منم از قبلتر شروع کرده بود الان نگاه کردم دیدم هفت سال از اولین پستم می گذره! و این برام خیلی عجیب بود !

چه جور می گذره؟ یکم عجیب...شرایط کشور اذیتم می کنه و داریم زبان می خونیم و یکم به فکر رفتنیم! اما من نمی دونم می تونم یا نه از یه طرف با بودن اینجا دارم اذیت میشم هیچوقت نمی تونی برا زندگیت برنامه بریزی چون صبح که پاشی همه چیز عوض شده از یه طرفم من آدم گریه زاری کنم می ترسم برم اونور یه روزایی دیگه نتونم تحمل کنم و می ترسم حمید و خیلی اذیت کنم...امروز مامانبزرگه خونه مامان اینا بود گفت چرا دیر اومدی مادر، گفتم کلاس زبان داشتیم، مامان بزرگه باهوشه خودم گفت آهاااا می خواین برین؟ گفتم نمی دونم فعلا داریم زبان می خونیم ببینیم چی میشه...شب موقع خدافظی وقتی بوسش کردم گفت مادر نری تو غربت من اینجا...بذار من بمیرم بعد برو...از اون موقع گریم بند نمیاد به حمید گفتم تو بخواب من یکم خونرو مرتب کنم میام، آخه نمی خوام دل اونم با گریه هام بشکنم این موقع ها هیچ کاری نمی تونم بکنم فقط لعنت می فرستم به کسایی که نمیذارن تو همین کشور کنار خونواده هامون با آرامش زندگی کنیم...هیچوقت نمی بخشمتون به خاطر شب هایی که گریه کردم و از فکر خوابم نبرد به خاطر چشمای خیس مامان بزرگه نمی بخشمتون...

خودمم نمی بخشم به خاطر اینکه کم به مامان بزرگه سر می زنم...نمی دونم چرا هیچی مثل قدیما نیست دلم بی خیالی محض می خواد...

دو راهی زندگی......

ما را در سایت دو راهی زندگی... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 4:59

صفحه بندی